الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
94
الغدير ( فارسي )
بيرون مىآمد و در آن معانى ، شعر مىسرود . روزى از نزد يكى از امراء كوفه كه وى را بر اسبى نشانده و خلعتى بر اندامش پوشانده بود ، بيرون آمد و در كناسهء كوفه ايستاد و گفت : اى گروه كوفيان ! هر كس فضيلتى از على بن ابى طالب ( ع ) براى من بگويد كه دربارهء آن شعرى نگفته باشم ، اين مركب و تشريفى كه بر تن دارم به وى مىدهم . آنان حديث خواندن گرفتند سيد نيز شعرش را مىخواند تا آنكه مردى از ميان مردم به سوى او آمد و اين حديث را بازگو كرد : روزى امير مومنان على بن ابى طالب ( ع ) خواست سوار شود . لباسش را پوشيد و يكى از كفشها را نيز به پا كرد و چون خواست ديگرى را بپوشد عقابى از آسمان به زير آمد و كفش را برگرفت و بالا برد و سپس انداخت مارى سياه از كفش بيرون آمد و گريخت و به سوراخى خزيد . آنگاه على كفش را پوشيد . راوى گفت : سيّد در اين باره شعرى نسروده بود پس اندكى انديشيد و سپس چنين سرود : هان اى قوم چقدر شگفت انگيز است داستان كفش على پدر حسين و مار سياه . دشمنى از دشمنان جنّى و نادان كه سخت از قصد صواب بدور بود رو به كفش على آورد و در آن خزيد تا پاى على را بدندان بگزد . تا بهترين سواركار يعنى امير مومنان و ابو تراب را نيش بزند . پس عقابى از عقابان يا پرنده اى همانند آن از آسمان به زير آمد و كفش را برگرفت و بالا برد و سپس بىدرنگ به زمين انداخت . آرى كفش را به زمين زد و از آن مارى بيرون آمد كه از ترس سنگ بيم زده رو به فرار گذاشت و در سوراخى عميق و بىروزن خزيد . مارى سياه و براَّق و تيز دندان و كبود و زهرآگين بود . هر بىباكى چون او را تيزتك و پرجست و خيز مىديد ، مىترسيد . و درنگ مىكرد و آنگاه او را به سنگهاى سخت مىزد .